|
یه عاشق بی قایق تودریا چشماشو میبنده تو رویا
|
هه هه هه ![]()
من اومدم دوباره ![]()
از اون جا که بنده تعادل روانی ندارم ![]()
دوباره تصمیم گرفتم بآپم
دلم واسه وبلوگم تنگ شده![]()
از دلم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برم تحمله اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
بچه ها من ديگه واقا خسته شدم
ديگه نمي خوام اين وبلاگ و آپ كنم خسته ام
و دل شكسته
از دست همه ناراحتم بيشتر از دسته خودم
منم ميرم جزو از ياد رفته ها
خدا فظ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.تولدم مبارک .
روز تولدم بود چشام به کوچه خشکید
یادت نبود عزیزم دل من این و فهمید عب نداره قربونت
برم فدا سرت

دو خط موازي فقط هم مسيرند... قرار است امشب دو ماهي بميرند كه ديگر![]()
سراغي ز دريا نگيرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از![]()
![]()
آرزوهاي پيرند و بوي جهنم كه آيد از اين شهر و مردان اينجا چه نا سر![]()
به زيرند تمام فصولي كه مي آيد امسال بدون شك از ابتدا سردسيرند![]()
![]()
![]()
بعيد است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگيرند و يك سال ![]()
![]()
![]()
ديگر گذشت و نفسهام از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند شب سرد![]()
و بي انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند دو خط موازي رسيدن
ندارند دو خط موازي فقط هم مسيرند يكي از بهترين ها مي گويد : ![]()
اگر كسي واقعاً يكي را دوست داشته باشد ، بيشتر از اينكه بهش بگه
دوست دارم ميگه مواظب خودت باش ، پس مواظب خودت باش![]()
هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي
، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما
با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است
مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار
اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس ... آن زمان كه بايد
دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و
بعد ... براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم اگر باران بودم آنقدر مي باريدم
تا غبار غم را از دلت پاك كنم اگر اشك بودم مثل باران بهاري به پايت
مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت![]()
![]()
ميكردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي ![]()
![]()
![]()
![]()
افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق اما هر چه هستم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم![]()
باورم نمي شه :
آره عشق من بودي ولي گذاشتي تنهام
هم دمه تو بودم حالا هم دمه غم هام
رفتي از پيشم ولي نرفتي از ياد
بذار بزنم من قصه ي عشقمونو فرياد
پر پروازه من و گذاشتي رفتي و
دستم و ول كردي نزدي حرفي و
بدون كه غم دارم من از نبود تو
كاشكي بودي و من حس ميكردم وجودت و
كه بي تو نمي تونم نه ديگه بي تو هرگز
بدون كه حرفاي من نمي ره مو لاي درزش
آخه دست من نيست اين دسته تقديره
باورش سخته ولي حقيقت همينه
پس از اونجا كه همه ميگن عشق يعني انتظار
من ميشينم تا روز موعود فرا بياد
تاكه دوباره بيام و تو رو ببينم چون
از اين روزگار كثيف خيري نديدم خب
از وقتي تو رفتي من هرشب با خودم تنها ميشينم
توي لحظه هاي تلخم خاطراتتو ميبينم
نگو رفتي واسه هميشه نه باورم نمي شه
خدا مي خوا ببينمش بهم نگو نمي شه
عكس تو _ تويه قاب _كهنه شد _تو كتاب_سرده هوا _
بي من نرو برگرد
برگرد تا اين ترانه نگيره بي تو بهانه
برگرد عشقم برگرد
برگرد كه اين چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم
برگرد عشق برگرد
شبه سياه_ چشاي تو_ نگاه من_ براي تو _اين عاشق و_
تنها نذ ار برگرد
برگرد كه باز يخا آب شن گلا عاشق آفتاب شن
برگرد عشقم برگرد
برگرد كه اين چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم
برگرد عشقم برگرد
مي ترسم بي چشات تاريك بشه شب برگرد تنهام نذار
من و با خودت ببر
برگرد كه باز يخا آب شن گلا عاشق آفتاب شن
برگرد عشقم برگرد
برگرد كه اين چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم
برگرد عشقم برگرد
دست تو رو بگیرم
برای آخرین بار برای تو بمیرم
گریه نکن که اشکات برای من یه درده
تحمل غم تو منو دیوونه کرده
هیشکی مثه من تو رو دوس نداره اینو از توو چشام می تونی بخونی
هیشکی مثه من تو رو دوس نداره اینو از توو چشام می تونی بخونی
هیشکی...
مثه من
تو رو
دوس
نداره
من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »
***
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،پس هستيم !
فريدون مشيري
داده حسی که چه جوری بگم تا حالا حس کردی خودتو نمی شناسی
حس کنی علاوه بر خودت دیگران هم نمیشناسنت اینکه حس کنی خیلی
تنهایی
امروز بعد مدتها تلاش واسه بهبود این بیماری لعنتی تازه فمهمیدم وقتم و
تلف کردم چون شدم همون آدم افسرده ی سابق
دوباره رفتم و یکی از اون آرامبخشای لعنتی وخوردم و به هوای سر درد
رفتم تو اتاق و در و قفل کردم
اطرافیانم چیزایی بهم میگفتن که قبلا از دستشون نارا حت میشدم اما امروز
فهمیدم که راست میگن امروز ساعت ۶و نیم رفتم تو اتاقم چراغم خاموش
کردم و تو تختم دراز کشیدم
گوشی هم گذاشتم تو گوشم و آهنگ شهریار و گذاشتم همه چی تکمیله
تکمیل بود حالا میتونستم درست فک کنم به خودم به زندگیم به اطرافیانم
فهمیدم که راست میگن که من نسبت بهشون بی تفاوتم
می دونید من به هیچ چیز و هیچ کس علاقه و دلبستگی ندارم
برام فرق نمی کنه که کجا باشم و تو چه شرایطی اصن فرق نمی کنه که
باشم یا نباشم
مامانم می گه زندگیتو به مسخره گرفتی
خب منم خیلی چیزا رو دوست دارم اما مامانم میگه هنو بچم و عین
دبستانیا فک می کنم
مگه تقصیر خودمه نمی خوام بزرگ شم دیگه قاطی کردم دیگه مخم پکیده
خب من چی کنم
شما بگین یه دوست درست حسابی ندارم یکی نی بفهمه حرف من چیه
من خیلی تنهام خدایا یکی رو برسون یکی که لا اقل بفهمه من چی میگم
امشب بعد این فکرا حدودا ساعت ۸و نیم اومدم بیرون از اتاق
دیدم فوتباله دقه ۷۰بود دیگه بازی رو دیدم یه کم عشقامو دیدم روحم تازه
شد اما چه فایده
من که تنهام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عصابم داغونه ها خدایا برس به داد
می دونی شهریار چی می خوند من این آهنگشو خیلی دوس دارم توش
میگه
هیچکسی درد من و چاره نکرد
این دقیقا خوده بد بختمم که هیچکی نمی تونه درد مو چاره کنه
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم درآب
لیک از ژرفای آب بی خبر .
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن.
سهراب سپهری

دشت هايي چه فراخ !
كوههايي چه بلند !
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي .
***
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .
پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :
چه كسي با من، حرف ميزد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم .
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
***
لب آبي
گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
( من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است !
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
هيچ، مي چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
***
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))
سپهری
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
« تابستان 57»حمید مصدق
الو سلام !
الووووووووووووووووو
سلام خدا
من و يادته
من همونم كه همش دم به دقه مزاحم ميشم
همون كه همش كمك مي خواد
همون كه همش گله مي كنه
همون كه نا شكره
همون كه نا اميده
همون كه ..........
اه حالم از خودم به هم خورد
خدا تو چه طوري من و تحمل مي كني
خيلي ماهي
خيلي بزرگي
من اين همه بدم و تو بازم منو يادته
بازم تا صدات مي كنم جوابم و ميدي
اين دفعه اومدم تا عذر خواهي كنم
از اينكه نا اميدم از اينكه ناشكرم
اين دفعه اومدم بگم مخلصتم خيلي ميخوامت
هر كار بدي هم كه كردم غلط كردم
خدا من مي خوام برگردم
منو درياب
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
***
حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شمايت
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
***
و به آنان گفتم :
سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
***
و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.
***
و به آنان گفتم:
هر كه در حافظه چو ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.
***
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:
چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند، سحر!
***
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
چشمشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.
****سهراب سپهری
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیرپوششی از گرد پنهان بود
ولی آخرکلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان"را ورق می زد
برای اینکه بیخودهای وهومیکرد وباآن شور بی پایان،
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوا نا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی راچنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفرباید بپا خیزد...
به آرامی سخن سرداد:
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است.
نگاه بجه ها نا گه به یک سو خیره گشت و
معلم مات برجا ماند
واو پرسید:اگر یک فرد انسان،واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود
سکوت مدهشی بود وسئوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
واو با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزر بدامن داشت بالا بود وآنکه
قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،
این تساوی زیرورو میشد
حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
بک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یگ برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم نا له آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسد:
یک با یک برابر نیست...
(اون قسمت اول که راجع به ته کلاس بود یعنی واقعا من و رفیقام بودیم مخصوصا سر زنگ ریاضی)![]()
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خا ک اندامم جه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
علی شریعتی
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز
رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند
همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميكند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم كه مي آيي
ترا از دور مي بينم كه ميخندي
ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بيدار است